آخرین ارسال های تالار گفتمان
بازدید : 12 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
 
گفتی: ... فَإِنِّی قَرِیبٌ...
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم...
 کاش می‌شد بهت نزدیک شم
 
گفتی: وَاذْکُر رَّبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَخِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ...
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
 

گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی
 
گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ...
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
     
گفتی: أَلَمْ یَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
 
گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ .غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...
     .:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده گناه هست و پذیرنده‌ توبه (غافر/۲-۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
  
گفتی: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا…
     .:: خدا همه‌ گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.


 

 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 6 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393

 دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟
آنها تصویر قطره دیگر را در خود دیده وبه هم می پیوندند و یک قطره بزرگتر تشکیل می دهند.
اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟
آنها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند. شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!
هر چه سخت تر و قالبی تر باشید فهم دیگران برایتان مشکلتر و در نتیجه احتمال بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد.
مهارتهائی که شما را در جهت آرامش، بزرگوار تر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشید
نرمی

           بخشش

                          مدارا

                                     پشتکار

 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 17 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393

  کشتی ای  در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند،  با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند.
مرد اول، از خدا غذا خواست.
فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد.
اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست.
 فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست.
 فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت.



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 44 مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار میارزه. یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار میارزه. بستگی داره توپ  تو دست کی باشه!
یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بیارزه. یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 475 میلیون دلار میارزه. بستگی داره توپ تو دست کی باشه!
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است. یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها میارزه.
بستگی داره راکت تو دست کی باشه!
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه. یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه. بستگی داره عصا تو دست کی باشه!
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است. یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده.
بستگی داره تیرکمون تو دست کی باشه.
 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 674 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 17 فروردین 1393

جوان ثروتمندی نزد یک انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 349 مرتبه
تاریخ : شنبه 9 فروردین 1393

مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند وتندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنندو آنها را داخل جعبه هایی میگذارند.

 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 246 مرتبه
تاریخ : شنبه 9 فروردین 1393

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند.محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنیده می‌شداولین شمع می‌گفت: من «دوستی» هستم اما هیچکس نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد. شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 317 مرتبه
تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1392

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ادر باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
صفحه ی بعدی (/2/) 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ... صفحه ی قبلی (0)
نمایش صفحه ی 1 از 15   |   8 نمایش در هر صفحه

مطالب اخیر
پیوند ها
داستانک
 
 

 

نظر سنجی
آیا مطالب این سایت موردپسندشماهست؟

بلی
خیر

مشاهده نتایج نظر سنجی


شماطرفدار کدام تیم هستید؟

سپاهان
پرسپولیس
استقلال
فولاد
تراکتورسازی

مشاهده نتایج نظر سنجی


اسلایدر

دانلود فیلم