داستانک

آخرین ارسال های تالار گفتمان
بازدید : 36 مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393

بانوی بینوایی ، یگانه پسرش به سفر رفته بود ، و سفر او طولانی شد . او سخت نگران شده بود و به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت : پسرم به مسافرت رفته و سفرش بسیار طول کشیده و هنوز برنگشته و بسیار نگرانم . امام فرمود : ای خانم صبر کن ، در پرتو آن خود را نگهدار . آن بانو رفت و پس از چند روز انتظار باز پسرش نیامد ، کاسه صبرش لبریز گردید و به محضر امام آمد و گفت : پسرم نیامده ، سفرش طول کشید ، چه کنم ؟ امام فرمود : مگر نگفتم صبر و مقاومت کن . گفت : سوگند به خدا صبرم به درجه آخر رسیده و دیگر تاب و توان صبر را ندارم ! فرمود : اکنون به خانه ات برو که پسرت آمده است . او سراسیمه به سوی خانه اش رفت ، و دید پسرش از مسافرت بازگشته است ، بسیار خوشحال شد 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستان های قرانی
بازدید : 35 مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در زمانهای گذشته ، مردی صالح و ربانی و عاقبت اندیش در روستایش بنام (ضروان ) ، نزدیک یمن زندگی می کرد . او صاحب کشتزار و باغ پرمیوه بود . او از رسیدگی به زندگی مستمندان و احسان به آنها دریغ نمی کرد ، به طوری که از محصول باغ و کشت خود ، به اندازه کفاف برمی داشت و برای سپاس از نعمتهای خداوند بقیه را به فقرا می داد . خانه او کعبه فقرا بود و بیشتر نیازمندان برای تاءمین نیازهای خود ، همواره سراغ او را می گرفتند . این مرد ربانی هر وقت که صلاح می دید ، فرزندان خود را به دور خود جمع می کرد و آنها را به رسیدگی و فقراء وصیت می کرد و می گفت : همه نعمتها از آن خداست و برای کسب رضایت او انفاق در راهش را از یاد نبرید . فرزندان ، از این نوع وصیتها زیاد شنیده بودند ، اما به دارایی مغرور بودند . سرانجام مرگ این مرد فرا رسید و از دنیا رفت 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستان های قرانی
بازدید : 30 مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393

از فاضل گرانقدر جناب آقای علی آقایی «عراقچی همدانی» شنیدم که فرمود: در سال 1342 ماه محرم که من در کبوتر آهنگ همدان منبر می‌رفتم، انقلاب از قم به رهبری داهیانه حضرت امام خمینی(ره) آغاز شد، تا آن که ما خبر دستگیری امام خمینی(ره) را به وسیله رادیو شنیدیم و از این جهت همه نگران و ناراحت شدیم و من در فکر شدم که این داستان، آخرش به کجا می‌رسد و سرنوشت ملت و کشور چه خواهد شد، خصوصا عاقبت امام خمینی(ره) چه می‌شود با این وضعی که پیش آمده و دستگاه جبار ایشان را دستگیر کرده بودند،‌ در این هنگام به خاطرم رسید که برای آگاه شدن از عاقبت این کار به قرآن کریم تفأل نمایم. قرآن را برداشتم متوجه قادر متعال شدم و خواستم که از قرآن، عاقبت امر را به من نشان دهد پس قرآن را باز کردم، دیدم در اوّل صفحه این آیة مبارکه است: «قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً»[1] «بگو حق آمد و باطل نابود شد، بدان که باطل نابودشدنی است». من از این تفال بسیار نیک، آرامش خاطر پیدا کرده و مطمئن شدم که امام «ره» آزاد خواهد شد تا آنکه بعد ازچندی در اثر فشار ملت و اقدام علمای اعلام ومهاجرت علمای بزرگ شهرستانها به تهران، دولت و شاه مجبور شدند که امام (ره) را آزاد کنند، تا اینکه مرتبه دوّم حضرت امام را دستگیر کردند، این دفعه ایشان را به ترکیه، تبعید نمودند، ‌دوباره من ناراحت شدم



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستان های قرانی
بازدید : 46 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم
 
گفتی: ... فَإِنِّی قَرِیبٌ...
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم...
 کاش می‌شد بهت نزدیک شم
 
گفتی: وَاذْکُر رَّبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَخِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ...
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
 

گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی
 
گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ...
  .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
     
گفتی: أَلَمْ یَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...
     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
 
گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ .غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...
     .:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده گناه هست و پذیرنده‌ توبه (غافر/۲-۳)

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
  
گفتی: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا…
     .:: خدا همه‌ گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.


 

 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 41 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393

 دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟
آنها تصویر قطره دیگر را در خود دیده وبه هم می پیوندند و یک قطره بزرگتر تشکیل می دهند.
اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟
آنها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند. شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!
هر چه سخت تر و قالبی تر باشید فهم دیگران برایتان مشکلتر و در نتیجه احتمال بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد.
مهارتهائی که شما را در جهت آرامش، بزرگوار تر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشید
نرمی

           بخشش

                          مدارا

                                     پشتکار

 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 65 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393

  کشتی ای  در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند،  با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند.
مرد اول، از خدا غذا خواست.
فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد.
اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست.
 فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت وبه مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست.
 فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت.



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 97 مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 19 تیر 1393

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار میارزه. یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار میارزه. بستگی داره توپ  تو دست کی باشه!
یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بیارزه. یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 475 میلیون دلار میارزه. بستگی داره توپ تو دست کی باشه!
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است. یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها میارزه.
بستگی داره راکت تو دست کی باشه!
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه. یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه. بستگی داره عصا تو دست کی باشه!
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است. یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده.
بستگی داره تیرکمون تو دست کی باشه.
 



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
بازدید : 735 مرتبه
تاریخ : یکشنبه 17 فروردین 1393

جوان ثروتمندی نزد یک انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟



ادامه مطلب ...
موضوع : داستان های کوتاه - داستانهای جالب
صفحه ی بعدی (/2/) 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ... صفحه ی قبلی (0)
نمایش صفحه ی 1 از 15   |   8 نمایش در هر صفحه

مطالب اخیر
پیوند ها
داستانک
 
 

 

نظر سنجی
آیا مطالب این سایت موردپسندشماهست؟

بلی
خیر

مشاهده نتایج نظر سنجی


شماطرفدار کدام تیم هستید؟

سپاهان
پرسپولیس
استقلال
فولاد
تراکتورسازی

مشاهده نتایج نظر سنجی


اسلایدر

دانلود فیلم